هي روزگار!
اين روزا ديگه برام جذابيتي ندارن ، شدن آينه تنهايي من ، روزهاي دوري تو! بي عدالتي ، تزوير ، ريا ، نفاق ، همه خستگي دنيا ، فراموشي ورونيكا ، روزهاي پاياني سال ، طولاني ترين شب سال ،و نه اينكه برام فال حافظ بگيري ، و با همه تنهايي اين روزهاي سال دوباره روي بخار پشت شيشه آروم واست/ خودم بنويسم ... اصلا ولش كن چهار سال از آخرين باري كه اين جمله رو گفتم گذشته ...
راستی چرا رنگین کمون یه خط راست نیست؟ شایدم واسه همین اسمش رنگین کمون
آرامش گم شدم رو از تو می خوام ..
؛
دیشب دوباره چشم های نیمه بازم رو بستم ، فقط شیرینی لب هات رو احساس می کردم ..
...
برای دیدنت لحظه شماری می کنم ، تو بر می گردی ورونیکای عزیزم ...
برای تویی که عزیز تر از جانی ...
بعضا می شه باهاشون یه دنیا گریه کرد و آسمون رو سیر کرد ...
.
.
.
دارم دغ می کنم از درد دوری ...
این روزا خستم ، همش به روز های گذشته سال فکر می کنم ... از خودم دورم ، دارم فراموش می شم ... مثل روز هایی که دوست داشتم... نمی گم برگرد ولی کمکم کن برگردم ، باور کن خیلی خستم ...
- کلا از حرف های نیمه کاره بدم می آد ، باهام رک باش ...
- امروز نزدیکای خیابون بهبودی زیر آفتاب داغ تهرون کارت پخش کنی رو دیدم که واسه تموم شدن برگه های توی دستش با چشماش التماس می کرد ، بعضی ها می گرفتن ، بعضی ها نه ..*
- دختر میانسلی که واسه بچه های روی پل عابر پیاده نوشابه خرید ، کنارشون ایستاد ، باهاشون حرف زد ، تحویلشون گرفت ؛ به چشم گدا بهشون نیگا نکرد ... چشم های پسر کوچولو از خوشحالی برق می زد .. تو هر محکمه ای که باشه حاضرم قسم بخورم. یعنی سهام عدالت هم می تونه این بچه رو این همه خوشحال کنه ..
- هوای تهران حسابی گرم شده ، نمی دونم چرا از خرداد ماه خاطره زیادی ندارم شاید بخاطر این باشه هر وقت خرداد ماه می شد هر کدوم سی درس های خودمون می رفتیم .. این تیکه رو واسه این نوشتم که، نوشتم چونکه ...
پ.ن : داشتم به این فکر می کردم اگه من جات بودم حاضر می شدم تا آخر همه برگه ها رو دست این و اون بدم ؛ شاید تو هم تا آخر صبر نمی کنی ..
- دیشب رفتیم طلائیه ..
این عدم صبات ثیاسی از کجا ناشی می شه؟ شاید از ایرانی بودنمون شایدم از اینکه همه ترکن حتی اگه خلافش ثابت بشه ... اگه رئیس جمهور آقای خاتمی بود همه اونایی (شما بگید 33 درصد) که دادشون در اومده می گفتن ای داد و بیداد اختیارات رئیس جمهور فلان شد بهمان شد ، بابا الان من باید دادو بیداد کنم نه شما ....
-شمع قرار من و تو برای همیشه فوت شده است ، همش تقصیر باد است .. قول دادی برگردی ، یادت هست ورونیکا!؟
87/3/12
باران می بارد ، شیشه را می شوید ، آب تصویر تو را می نگارد و من فقط نگاه می کنم ...
قطره های خیس باران می زند بر صورتم
کی بدانی قطره است یا شور اين چشمان من
در نفس های من اینک بی شمار است ياد تو
خاطره يا خواب من باشی شدی جانان من
این قصیده یا غزل باشد چه فرقی می کند
یا که شرح ساده ای باشد بر این چشمان من
تو دلت با من نباشد من چه اصراری کنم
تا بگیری خرده بر من يا شوی پنهان من
من اسیر و خسته زخم زمستانم همین
پس خدا را لحظه ای شاید شوی درمان من
دی ندارد قلب من ماندن به دنیا ای عزیز
گر تو بینی می تپد من بی گناهم جان من
از نگفتن ، ياد تو از دل فراموشم نشد
من بخواهم یا نخواهم تو شدي مهمان من
87/6/2
انتها
بگذار ستاره داغ دار چشم من باشد
دل نيز به رنگ غمگن آسمان من باشد
دل ريش ريش آن همه تيشه هاي بي مهرت
آشفته دل كه بگو يند ، سرنوشت من باشد
صد بار تو بشکنی دلم به بی وفائیت
بشكسته دلم به آرزوی دیدنت باشد
هرگز نگویم من این درد بی امان
ناگفته غمیست در فغان دیدنت باشد
یاد تو گر لحظه ای شود از خاطرم برون
ای کاش که آن لحظه انتهای من باشد
87/8/23
آقای روزنامه نگار
دیشب با یه روزنامه نگار قدیمی ،( البته قبلا روزنامه نگار بوده و الان بیشتر تو کار ... است) قرار ملاقات داشتم! حرف های زیادی بینمون رد و بدل شد
روزنامه نگار :« قهوه!؟»
من :« من
چایی!»
- یه قهوه ، یه چایی! لطفا!
- کار
ها خوب پیش می رن؟ خارج کشور خوش می گذره؟
- بد نیست ، خدا رو
شکر ... ولی گاهی از این سفر ها که می رم خسته می شم ، دلم واسه خانوادم ،
دخترم خیلی تنگ می شه
- خوب طبیعی ، من الانشم که اینجام دلم
واسه خیلی ها تنگ میشه! مثلا وقتی می رم دانشگاه و بر می گردم ...
{فکر کنم حرف بی مزه ای زدم ، ولی لبخند به لب هاش آمد!}
- چند سالتون ؟
- من که لو دادم! ولی خودتون حدس
بزنید!
- باید 25 ، 26 سالی داشته باشی
- واسه یه
روزنامه نگار ِ قدیمی نباید کار سختی باشه! 26 سالم
- من چی؟
- شما {...} 37 سال!
- نه! کار شما هم بد نیست ...
{البته بیشتر بخاطر درس تخمینی هستش که این ترم دارم ، مخصوصا
اگه بجای کالمن فیلتر از EKF استفاده کنی ، چون فکر نکنم حرف های یه
روزنامه نگار همچینم خطی باشه (برای محمد ص : فکر کنم فقط تو می دونی فیلتر
کالمن چیه!)}
{خواب و خواب دیدن همیشه برام هیجان انگیز بوده ، گاه خواب هایی می بینم که سر در نمی آرم ، یه بار خواب دیدم که آخر الزمان و همه چیز به هم ریخته و من تو گیر و دار طوفان و زلزله و آتیش گرفتن دکل های مخابراتی دنبال یه سر پناه می گردم ،{البته بنظرم باید طبیعی باشه ، چون هر کسی جای من بود این کار رو می کرد} آخرش هم رفتم زیر یه میز! {توی خواب هم سر به سر خدا می ذاریم ، آخه پسر جان جا بهتر از اون گیر نمی آمد } من که لبه های میز رو از زیر گرفته بودم یهو کشیده شدم به آسمون ، {بعد از خواب بیدار شدم!}}
- شما همیشه از این خواب ها می بینین؟
-
نه همیشه ، ولی وقتی به حرفی ، به کسی زیاد فکر کنم اینطوری می شه ، مثل
خودتون که الان تو خوابم هستین!
- چه جالب ، پس خواب هر کسی رو
بخوای می تونی ببینی!؟
- نه! یه بار روی دونفر امتحان کردم
ولی جواب نداد!
- کیا؟
- بماند!
-
الان که توی خوابی ، پس مشکل چیه؟
- نه ، منظورم شما نبودین ،
من خودم زیادی دهن لقم ، می ترسم همه این حرف ها رو تو وبلاگم بنویسم!
- اِ...! شما هم وبلاگ دارین؟ منم یه وبلاگ دارم ، گاهی به روزش
می کنم ... البته گاهی ، اگه این مسافرت ها بذارن
- نمی
دونستم!
{توی خواب ندیده بودم که وبلاگ دارین !}
{یکی نیست بگه این همه کروشه رو واسه چی باز و بسته می کنی! مگه پنجره است ، تازه گیرم پنجره باشه مگه تو مریضی . ولی یه شباهتی باید بین پنجره با کروشه های من باشه ها... ! البته کروشه ِمنو یاد مجموعه اعداد هم می اندازه ، پس میشه مجموعه حرف های من!}
- یعنی حرف های تو مثل مجموعه اعداد اند!؟
- بی خیال حرف های توی کروشه! گفتین یه دختر دارین ، درسته؟ اسمش
چیه؟
- بله ، همین یه دختر رو دارم ، اسمش ریحانه است
- چه اسم قشنگی ، من اسم های فاطمه ، زهرا ، ریحانه و علی رو
خیلی دوست دارم
- پس اسم خودت چی!؟
- اسم خودم!؟ ،
آره دوسش دارم! میثم یعنی کسی که از بارون خوشش می آد . من بارون رو هم
خیلی دوست دارم ، بوی خاک بارون خورده دیونم می کنه . واسه همینم دوست
ندارم بارون شر شر بباره تا همه بوی خاک رو یکجا با خودش محو کنه ، دوست
دارم ریزه ریزه بباره تا من آروم آروم مست بشم ، و همه تن خاک رو توی
بغلم بگیرم
- من نمی دونستم میثم این معنی رو می ده ، چه معنی
قشنگی!
- این جمله خیلی برام آشنا ست! یعنی کجا شنیدمش!
- واسه منم خیلی پیش آمده ... شاید همش بخاطر خوابه!
-
خواب بودنش که خوابه! ولی ...
- ولی چی؟
{این
قسمت از خواب یادم نمی آد}
.
.
- خیلی از اسم ها اینطورین !
- مثلا؟
- محمد ، زینب ، یونس ، نسرین ، فائزه ، محسن، میثم ! من حتی اسم
شما رو هم نمی دونم
- خوب نپرسیدین!
- فکر نکنم
تو خواب بشه پرسید
- ولی اسم دخترم رو که پرسیدین!
-
نمی دونم ، شاید قبلا خواب دیدم
- مهم نیست ، خودم می گم تا
مجبور نباشی بپرسی
- نه! دوست دارم خودم توی خواب ببینم
- یعنی می تونی؟
- نمی دونم! این روز ها خیلی آشفتم ،
شاید نشه
- چرا؟ چرا آشفته!؟
- بخاطر زلیخا ،
یوسف ...
{پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن ِ
بی بو و بی خاصیت را
که چشم هیچ چشم براهی را
روشن نمی کند .«قیصر امین پور»}
{ترجیح می دم این بخش از خوابم تعبیر نشه!}
- مگه خوابات تعبیر هم می شن!
- نه! ولی
من ترجیح می دم نشن! البته بعضیاش ، راستی دقت کردین که دارین همه کروشه
های من رو می خونین
- آره ، جالب ِ نه!؟ چون اونا هیچ کدوم توی
خوابت نیست
- آره ، نیستن
.
.
- موافقم! از این تیپ آدما زیاد خوشم نمی آد ، اگه
دختر باشه که می شه مصیبت! اون وقت که ملت چپ و راست عاشقش می شن! البته
هر کسی مسئول رفتار خودش، اما عاشق شدنم دست خود آدما نیست! از یه دسته ی
دیگه هم ، نه واسه اینا بیشتر دلم می سوزه! ادعای مذهبی بودن دارن، ولی
عملا طرز فکرشون سکولار ِ ...
- خودت چی؟ چه تیپی هستی؟
- من! من دوست دارم خیلی از چیز ها رو امتحان کنم ، با خیلی از
آدم ها حرف بزنم ، یه معتاد ، یا یه زن خیابونی ، هر کی دم دستم باشه ، و
اگه وقت داشته باشه
- یعنی یه زن خیابونی وقت نداره!؟
- بستگی داره!
- به چی؟
- به اینکه بتونی
یه زن خیابونی پیدا کنی!
- آهان! ولی این جواب سوال من نشد!
- می دونم ، ولی تقصیر من نیست! اینجا همه چیز از جنس ِ خواب ِ و
خارج از اراده
.
.
- عاشق شدی؟
- تا دلتون بخواد!
- ولی من فکر می کنم آدم نمی تونه عاشق بیشتر از یه نفر باشه
- منظورتون خداست؟
- نه! عشق به یه زن
-
آره با این حرفتون موافقم ، ولی فکر نمی کنید آدم تو زندگیش یه زن دیگه ام
داشته باشه ، هیجانش بیشتر ِ
- هیجان!؟ تا هیجان چی باشه!
- اینکه یه زن دیگه رو خر کنی!!!
- تو واقعا فکر می
کنی این هیجان داره؟
- من که نه! من این سوال رو ازتون پرسیدم
{خیلی جالب! آخه تو خواب هم سکوت معنی دار میشه }
{یاد نوشافرین ، معصوم و سال بلوای عباس معروفی افتادم، و البته دوست عزیزی که این کتاب رو بهم معرفی کرد ، مشغله اش پزشکی ِ ولی دغدغه هاش ادبیات . از خوندنش لذت بردم ، ممنونم}
- چاییت سرد شد!
- آره ، ولی فکر کنم
قهوه هم می تونه سرد بشه
- بهتر بگی سرد تر!
- یه
سوال
- بپرس؟
- چطور می شه چایی من توی آینه واسه
شما قهوه باشه!
- نمی دونم ، تو هر موقع جلو آینه می ایستی و
با خودت حرف می زنی دوست داری طرف مقابلت قهوه بخوره! همین! یه عادت ِ ...
توضیح اینکه کی بود یا چطوری سر از نوشته های من در آورد سخته ، با اون چشم های درشتی که داشت وقتی از چشم هاش پرسید فقط بهش زل زدم و بعد دوتایی زدیم زیر خنده.. وقتی از عمل کردن چشم و بیهوشی هاش برام حرف می زد باورم نمی شد با این سن کمش چطور می تونه همه این سختی ها رو تحمل کنه و هنوز این همه امیدوار باشه ، عاشق طبیعت باشه ؛ مهربون باشه و بقول خودش کودک درونش خیلی خیلی سرزنده باشه .. اسم همه گل ها و درخت های توی پارک رو می دونست ، حتی گیاه های صحرایی مثل گنگر رو هم می شناخت و نشونم می داد ...
پ.ن: کاش من هم به اندازه تو صبور بودم
پ.ن : کارتون ماجرای دسپرو
پ.ن: کافی بری تو گوگل درباره قهوه تلخ و ماسون ها جستجو کنی!؟
پ.ن:سوریه آبستن حوادث جدید ..
انگار باید یه جوری باهاش کنار بیام ..